![]() |
![]() |
|
| من نمیخوام بهار شه...من عاشق پاییزم |
|
دیروز طی یک اقدام تاکتیکی(!) من و دختر داییم و اینا جهت ذره ای تغییر رنگ عازم طرح دریا شدیم! دختر داییم نی نی شو اورده بوددددددد.. ..وووویییییییی اینقده فینگیلی و نازهههههههههههههههه....! خلاصه همونطور که خدمتتون عرض کردم رفتیم دریا و من در نتیجه ی ۴ ساعت زیر افتاب موندن شباهت بسیار وافری به هویج پیدا کردم
طرح رفتن و تغییر رنگ و اینا همه یه طرف٬ مشاهده ی جماعتی از انواع و اقسام خانوما و دخترا یه طرف! البته بدیهیه که در همچون محیطی جای خواهران محترم بسیجی مون خالی نبود و همینطور یک سره در بین خان.ما و دخترا وول میخودن و جهت خالی نبودن عریضه هرز گاهی یه گیری هم میدادن! ( تو اون محیط زنونه گیرشون چی بود رو دیگه خدا میدونه!!) البته خودشون فرمون مسئول طرح یک مرد هستش و اینا همه دستور ایشونه! پ ن:من تصمیم کبری گرفتم بشم ۴۸ کیلو و درجهت اجرای هرچه سریع تر این تصمیم یک عدد بستنی خامه ای نوش جان کردم! در نتیجه اجرای تصمیم مذکور به همون شنبه ای که همتون اطلاع دارین و نمیدونین کی میاد انتقال یافت!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:12 توسط شقایق پاییزی |
|
|
امروز دوباره تلک تلک راه افتادم رفتم گفتم من میخوام برم تجربی. ناظممون ( که به خاطر موهام خیلی دوسم داره
اخرشم گفت باید تعهد بنویسی که دیگه هیچ وقت رشتتو عوض نکنی. منم از اونجا که زیر بار حرف زور محاله که برم قبول نکردم! خیلی مودبانه( بعد که دیدن تو این مورد از پس من بر نمیان گفتن باید موهاتو بلند کنی که بتونی از مهر چتریاتو جمع کنی. منم جهت خالی نبودن عریضه و گذاراندن پل و ننوشتن هرگونه تعهد یه چشم گفتم و خلاص!! اخه ایناکه میدونن من این کارو نمیکنم چرا باعث میشن دروغ بگم؟! گویا قراره نگین ریاضی بخونه که ۴ سال دیگه با بهرنگ بره کانادا. عجیب این دختر ذات زرنگی داره! موقعیت بهرنگو دیده خودشو یه جورایی انداخته تو خونواده اینا و داره هرجوری که شده بهرنگو به خودش وابسته میکنه.بهر حال امیدوارم موفق باشه. هرچیزی که صلاحشه براش پیش بیاد. هرچی باشه نگینم دوست من بوده و الان هم خودش خودشو کشیده کنار ولی من هنوزم با همه بدی هایی که ازش دیدم هیچ وقت نمیخوام و دوست ندارم چیز بدی براش اتفاق بیفته. خدایا خییییییییییییییلییییییییییییییییییییییی دوست دارم خیلییییییییی ممنونم ازت که بهم ارامش دادی. خیلیییییییییی دوست دارم خدا جونممممممممم. مرسی که تنهام نمیذاری. مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:27 توسط شقایق پاییزی |
|
|
تزلزل شخصیتی گرفقتم من انگار. رسما تعطیلم این روزا.
عن دیوونه ها ساعت ۷ صبح را افتادم مدرسه. ــ ببخشید من میخوام تغییر رشته بدم. میرم ریاضی. حالا اومدم خونه پشیمون شدم میخوام برم تجربی. فقط خدا میتونه بهم کمک کنه. نمی دونم چرا اینقدر با خودم کلنجار میرم. هر ۳ ساعت یه بار نظرم عوض میشه. دیگه خسته شدم. خدایا خودت کمکم کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:32 توسط شقایق پاییزی |
|
|
و خسرو شکیبایی هم رفت.
دوستش میداشتم. اگر باور کنید مرده پرست نیستم. روحش شاد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:0 توسط شقایق پاییزی |
|
|
امروز از اون روزاست که حالم از خودم بهم میخوره.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:41 توسط شقایق پاییزی |
|
|
بعد ۳ ماه اقا تازه اس ام اس زده:
ــ بیداری شقا؟؟ جواب ندادم . ــ شقا جواب بده کارت دارم. ــ بیدارم. بعد از کمی تا قسمتی ابری چرت گویی: ــ شقا ۲ تا کار باهات دارم. یکی اینکه خواهش میکنم مانتوی مدرسه تو عوض کن یه مانتو ی دیگه بپوش. تو رو خدا. خواهش میکنم. دومی هم میخوام یه امار واسم بگیری. ( حالا هرکی ندونه فکر میکنه من چی می پوشم!! اخه اگه ضایع باشه مدرسه گیر میده!) ــ گرچه این یکی تخصص من نیست ولی امار کی؟ ــ اسمش گ... . تو مدرسه شماس. پیش تجربیه. منم این دختره رو از راهنمایی میشناختم: ــ اره میشناسمش٬ پدرش پزشکه متخصص مغز و اعصاب٬ داداشش و خواهرشم تهران دندون پزشکی میخونن. ــشقا اینا رو که خودم میدونم. فامیلمونن. چند رو یش که اومده بودن خونمون گ... یه خنده ی مرموزی کرد. میخوام بدونم دلیلش چی بود. ــ دلیل خاصی نداشته. اون سر خوشه. ــ میتونی شمارشو برام جور کنی شقا؟ در این احظه من خون در تمام صورتم جمع شده بود. انگار رو اتیش گذاشته بودنم! ــ تو خودت می دونی من از این کارا خوشم نمیاد. کارت همین بود؟! من پیش خودم فکر کردم این بشر چه کار خاصی داره که اینهمه عجله داشته نصفه شبی اس ام اس زده!! خداییش مازیار فقط به درد همون ستاره میخوره! اخلاقاشون کپ همه! حالم بهم میخوره پسره ی پاچه خوار لوس! ۲۲ سالشه ولی فکر در حد بچه ۲ ساله!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 18:53 توسط شقایق پاییزی |
|
|
خب من گاهی وقتا بد جور قاتی ( قاطی؟!) پاتی میکنم. راستش میخواستم پست قبلی رو بحذفم ولی دیدم بهتره باشه تا هروقت خوندمش یادم بیاد چه روزای مزخرفی بودددد!
الان تازه ازمدرسه اومدم . بچه های امسالمون خیلییییییی ماست و مثبتن!!! سر کلاس که همه اتو کشیده و بعد کلاسم ارومن! درست نقطه ی پارسال! حالا شایدم هنوز با هم خوب اشنا نیستیم این مدلی اند!! فقط امیدوارم توشون افاده ای خودشیرین نداشته باشیمممممممممممم. خدایییش ماست بودنو میشه یه جورایی تحمل کرد ( به سختی و با توکل به خدا ناظمون کشت خودشو از بس به موهای من گیر داد! اخه من از ۲ سالگی چتری میذاشتم٬ اصلا نمیتونم موهامو بدم بالا!! حالا نه که قربونش برم منم چقدر حرفشو گوش میکنم به جون شما نگم٬ به جون خودمم نگم ( خلاصه تو این تابستونم مدرسه و کلاسا و کانون بد فرم شاخ شدن! الان خیلی ارامش دارممم. واسه خودم ریلکس نشستم اهنگ خیلی ممنون ( کامران هومن خیلی میدوستم این اهنگو. مخصوصا اونجا که هومن میگه : میگن با یکییییییی دیدنت خب حالا یه چند تا عسک ( عکس؟؟!) بذارم:
مریم حیدر زاده گللللللل
هومن گلممممممممم و الن! اینجاست که شاعر میگه : اخه چقد خوشکلی تو پدر سوختههههههههههه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:39 توسط شقایق پاییزی |
|
|
دلم میخواد بیام اینجا بنویسم سلام هم نکنم. به تو چه؟
دلم میخواد ۴ ماه بعد اینکه بهم لینک دادی لینک بدم٬ به توچه؟ دلم میخواد چرت بنویسم ٬ به تو چه؟ به تویی که میای و نمیخونی و میگی :(خیلی وب جالبی داری و به من سر بزن و لینک و نظر یادت نره!!) چه مربوطه؟؟ به تو که داری تو همین دنیای مجازی فرهنگتو نشون میدی و خودت نمیفهمی چه مربوطه ؟ به تو چه؟ به تو که اینجا رو با پارک اشتباه گرفتی چه مربوطه؟ به تو چه که من نوشته هام سر و ته نداره؟ به تو چه که من اعصابم داغونه؟! به تو چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!! به تو چهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:55 توسط شقایق پاییزی |
|
|
دیشب نخوابیدم! نمیدونم چرا همش فکر میکردم دارم اشتباه میکنم میرم تجربی! حالا بازم وقت دارم که تغییر رشته بدم.
از امروزهم مدرسم شروع شده.ساعت ۸ کلاس داشتم. و از اونجا که دیشب نخوابیدم خواب موندم و ساعت ۹ رفتم!!! زیست.فیزیک.عربی داشتیم و من عاشق دبیرای زیست و فیزیک و عربی مونم. از بچه هام بیشترا اومدن تجربی. ۲ تا تجربی داریم و ۱ ریاضی. نگین هم رفت ریاضی به خاطر اقا بهرنگ(!!) زیاد طرف نگین نرفتم. میدونم عاشق شده و حال و حوصله نداره. تارا میگه بهرنگ ( پسر خاله تارا که با نگین دوسته) از وقتی اومده نگینو دیده و رفته تهران دیوونه شده . فقط نشسته جلو گوشی با هیشکسم جز نگین حرف نمیزنه! با ارنیکا و دیبا تو یه کلاسم و این خیلی برام خوبه. عصبی شدم جدیدا... حال و حوصله اپ کردن هم نداشتم.خودمو مجبور کردم که شاید یه کم خالی شم. حال زیاد خوبی ندارم الان. ۲ تا کدئین خوردم باز سر درد دارم. ساعت ۵ کلاس ریاضی دارم. دلم مسافرت خوب میخواد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:37 توسط شقایق پاییزی |
|
|
یه لطفی کنین نظراتتون رو عمومی بذارین همه. من اینجا با هیچ کس کار خصوصی ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:29 توسط شقایق پاییزی |
|
|
صفحه اول میل بزن دفتر خاطرات من |
| این منم |
اینجا محل انفجار قلبم است در سکوت.
شقایق. متولد اولین روز از دومین ماه پاییز مغرور عاشق منتظر اما هر چه هست شقایق. ان هم پاییزی. |
| روزایی که رفتن به خاطراتم |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|