تبليغاتX
شقایق پاییزی
من نمیخوام بهار شه...من عاشق پاییزم
من اصلا شانس ندارم! ۴ ساعت بعد از اینکه بهش اس ام اس زدم جواب میده:

ــ ببخشید دیر شد. من بهت بدی کردم که دوس نداری مثه قبل باشیم!

ــ نه. من حس میکنم قبولم نداری یا دوس نداری باهام باشی. همشم عیب میزاری روم.شایدم اشتباه حس میکنم؟

ــ من تو رو قبول داشتم. خیلی خیلی دوست داشتم ولی حالا نه زیاد! چون با من پا نیستی! وگرنه دوس دارم مثه اولا برا جون بدم!

من که هیچ وقتجون دادن ایشون رو ندیدم:

ــمن همون شقایقم.اگه نمیتونی دوسم داشته باشی لابد عوض شدی. دلم شکست دوسم نداری. شب بخیر!!!!!!!!!!!

بهتر است خیلی محترمانه گورم را از زندگی شان گم کنم!!!!

امروز میریم با بچه ها یه دوری بزنیم بلکه حالمون رو به شفا شه!

حالا کی حوصله داره از فردا بره مدرسه؟؟؟؟؟؟؟!!!! ای مرده شورشو ببرن!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 2 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

دیروز sms زد و گفت:

ــ هروقت از ته قلبت بهم اطمینان کردی بگو.

تو عین سادگی پرسیدم :

ــمیخوای با کس دیگه ای باشی؟

اونم در کمال روراستی صداقت احمقانه ای که فکرشم نمیکردم گفت:

ــ نمیدونم!فعلا که فقط با تو ام!!! 

ـــ من تو حالتی که نمیدونستم باید چی بگم ساده تر از همیشه پرسیدم منو همینجوری قبولم داری؟

و اونم در حالی که شاید داشت تو دلش به اینهمه سادگی میخندید گفت:

ـــ نمیدونم! دوست دارم با کسی باشم که بهم اطمینان قلبی داشته باشه

دیگه از دیزور دقیقا میدونم نمیدونم معنیش چیه! نمیدونم یعنی میدونم ولی اگه بگم دلت میشکنه! نمیدونم یغنی تو عین بچه ای هستی که باید با قول عروسک و شکلات خرت کرد! نمیدونم یعنی همین!

منم واسه اینکه وانمود کنم از معنی نمیدونم هیچ تاثیری نگرفتم و البته واسه اینکه ثابت کنم بچه نیستم گفتم:

ــ پس بهتره ازن به بعد داداشم باشی چون منم مثه تو یه ایده هایی دارم. دوست دارم طرفم چیزی رو که هستم قبول داشته باشه!

بعدم نه چندان خوشحال از تاییدی که ازش گرفته بودم خوابیم! با این که هنوزم نفهمیدم چرا فکر کرده بهش اطمینان ندارم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 5 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

 شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

 تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

 تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

 پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس

 تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم

 و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی:

 دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

 ومن تنها برای دیدن زیبایی ان چشم

 تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 همین بود اخرین حرفت

 و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

 نمیدانم چرا رفتی

 نمیدانم چرا   شاید خطا کردم

 و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی

 نمیدانم کجا؟تا کی؟ برای چه؟

 ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید

 و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

 وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت

 تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

 و بعد از رفتن تو اسمان چشمهایم خیس باران بود

 وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

 کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 و بعد از رفتنت دریا چه غضی کرد

 کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

 ومن با انکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

 هنوز اشفته ی چشمان زیبای تو ام

 برگرد!

 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد!

 و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

 کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت:

 تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم

 و من در حالتی مابین اشک و حسرت وتردید

 کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است

 ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

 میان غصه ای از جنس بغض کچک یک ابر

 نمیدانم چرا

شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز

 برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم!!!!

 

  سلام. من شقایق هستم.۱۵ سالمه. شعر بالا (از مریم حیدرزاده) رو خیلی دوست داشتم گفتم واسه شروع وبلاگم ازش استفاده کنم. دوست دارم اینجا راحت حرف بزنم و البته خوشحال میشم که همراهیم کنین.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/30ساعت 2 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  |