تبليغاتX
شقایق پاییزی
من نمیخوام بهار شه...من عاشق پاییزم
جاتون خالی رفته بودیم تهران عروسی یکی از فامیلا! خیلی خوش گذشت. ۵شنبه هم تولد دوستم بو خیلی باحال بودش.
اره دیگه تموم شد! خیلی برات اسون بود نه؟!! خیلی راحت بود همه اون روزا رو در عرض جند دیقه فراموش کنی! روزایی که با هم گریه کردیم,با هم قدم زدیم,با هم خندیدیم! حالا شاید خنده ها یادت رفته باشه ولی فکر نمیکنم راحت باشه اشکامونم فراموش کنی! 

ولی راستش برام مهم نیست, یعنی خیلی مهم بودا ولی دیگه نیست! خودتم خوب میدونی که با ظرفیت بودنت  یکی از چیزایی بود که خیلی دوس داشتم وگرنه اگه غیر این باشه خیلیا هستن! حالا چه خوبه که من میدونم با کی دوس بودی! که خودم خوب میدونی هم به اون و هم به خود تو سرم! حالا اگه تا حالا یه بارم همچین چیزایی رو نشنیدی ازم دلیلش این نبود که من نمی دونستم . این بود که نمیخواستم ناراحت شی! از حالا به بعدم خوشحال شی یا ناراحت شی برام فرقی نمیکنه! همه چیزاییم که گفتی به خاطر این بود که تحمل نداری یه سری واقعیت ها رو درباره خودت بدونی!

اخه من موندم تو چرا فکر میکنی  تنها پسری هستی که از اسمون افتادی! یا چرا فکر میکنی خیلی با نمکی..خیلی خوشگلی..! همینه دیگه تو روی تو خندیدم من فکر کردی چه خبره!  منتها من خبرو از این به بعد به تو نشون میدم! دیگم فدای سرم برو با هر الاغی که دوس داری باش!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

راستشو بگم؟ امروز قبل اینکه باهات حرف بزنم دلم واست تنگ شده بود ولی الان هیچ حسی ندارم!! نشون دادی که خیلی جو گیری...! بی جنبه...!

حتی حرفات به دلم ننشست... انگار که از دلت نبودن حرفات...!

خودت فکر نمیکنی بی موقع شوخی میکنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/20ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

امروز مدرسه پارسالمون یه جشنی گرفتن تویه سالن توپ و  بچه هاشونو دعوت کردن.مارو هم گفتن که واسه اون مرحله ای که قبول شده  بودیم . که لوحو جایزه بدن.  اوناییم که رفتن تیزهوشان بودن. در اصل باید فقط اونارو میگفتن! ما فقط نقش تبلیغاتی مدرسه بودیم که اره اینا همه قبول شدن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16ساعت 7 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی 

ای فدای  سرم! قربون سرم بره که تیپ من بده شما از طرز لباس پوشیدن من خوشت نمیاد! فدای سرم که دختر با حجاب دوس داری! لازم نکرده شما منو نصیحت کنی.همچین از لباسم میگه خودم از خودم وحشت میکنم! 

 اخه من که میدونم اصلا مسئله تو این چیزا نیست! تو مسئلت به کلی چیز دیگه ایه!! مسئلت همون دختره چادریس؟؟؟!!!ببین باور کن اگه من چیزی نمیگم دلیلیش هرچیزی میتونه باشه جز اینکه نمیفهمم! پس چرا هی میخوای خرم کنی؟ من که میدونم همینه پس دیگه فیلم نیا! خوش باش!  راحت باش!  میبینی دیگه گریه هم نمیکنم؟! تو هم دیگه گریه نمیکنی. خیلی زود همه چی فراموشت شده! حتی اگه واقعا هم حدس من غلط باشه کاش  حداقل میدونستی که نمیشه از ظاهر هیچی رو فهمید!


بالاخره این کارنامه مهر ما رو دادن! من همشه با این اجتماعی مشکل داشتم! همه ۲۰ الا همین ۱۹.۵!

اییییییییییییییییییییول فردام که تعطیله!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

امروز در حالی که من تو اشپزخونه داشتم ناهار میخوردمو مامانم پیشم بودو گوشیم رو اپن بود زنگ زدند و منم با اعتماد به نفس کامل ایشون رو reject نمودمم و با اطمینان از اینکه میسد کالی بیش نیست   گوشی رو گذاشم رو silent , و نشستم!!! اصولا به طور عجیبی به تابلو شدن جلو مامانم عادت دارم!! چند  دقیقه بعد در حالی مشتاقانه میخواستم تعداد میس هاشو ببینم با دو میسد کال و یک sms مواجه شدم:

سلام شقایق. جواب نمیدی؟ واقعا که......!  خیییییییییییییلی دوست دارم! دلم واست تنگ شده.


اصولا مده که هرکی رو دوس دارن باهاش خدافظی کنن؟ نمیدونم والا! شایدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08ساعت 8 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

باور کن من معنی خدافظی ناگهانیت و  به دنبالش missed call شبانتو نمیفهمم!!!باورکن نمیفهمم!

باور کن اگه میفهمیدم تیزهوشان قبول میشدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

دیشب  ۱۰ دقیقیه بعد از اینکه اپ کردم ... بی مقدمه:

ــ رفتیم تا شاید بدانند که بودیم... بای شقایق

ــ چی؟ دلت میاد؟یه زنگ بهم بزن

(زنگ میزنه ولی حتی یک کلمم حرف نمیزنه. من زنگ میزنمو دوباره همین کارو میکنه)  من:

ــ تویی که دوست دارم کاش ارزو سرت میشد

معنی جمله ناز تو بگو سرت میشد

حرفامو که میدونم بخوام نخوام گوش نمیدی

لااقل کاش توی قصه گفتگو سرت میشد

من میرم حرفای من یه روزی باوت میشه

شعر من کلید قفل زرد دفترت میشه

ولی هرچی که شدی,رسیدی به هرجا بدون

گفته بودم تو قد فرشته ها سرت میشه

ــ خیلی دوست دارم شقایق


به همین سادگی.... و من چشام ورم داره هنوز!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

سه شنبه تولدم بود. دیگه از اینور و اونور کادو و....!! از همه کادوا بیشتر ساعتی رو میدوستم که داییم داده! چهار شنبه هم یه جشن کوچولو موچولو گرفتم .حالا پنجشنبه هم امتحان زیست داشتم! دیگه بماند با چه بدبختی خوندم!روز تولدم نتونستیم با هم حرف بزنیم  در عوض با یه دوست قدیمی که خیلی دلمو شکسته بود حرف زدم. خیلی دلم شکسته بود ولی تا فهمیدم اونه ناخوداگاه اشک تو چشمام جمع شد!

 سه شنبه ظهر رفتم مدرسه پارسالم. خیلی دلم گرفت.. وقتی یاد اون روزایی افتادم که هر روز ازصبح تا ساعت۳ و از ساعت ۶ تا ۸ اونجا بودم.. تازه کار اصلی تست زدنم تو خونه شروع میشد! فقط درس بودو فقط هفته ای یه بار میرفتم قدم بزنم...! چقدر واسه قبولی تو تیزهوشان زحمت کشیدم اون وقت فقط ۱ مرحشو قبول شدم! الانمم درس میخونم ولی به اندازه اون موقع ذوق ندارم! اما سعی میکنم دوباره اون اشتیاقو به وجود بیارم.

به هرحال........  زندگی خالی نیست..مهربانی هست....سییب هست...ایمان هست!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 8 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  |