تبليغاتX
شقایق پاییزی
من نمیخوام بهار شه...من عاشق پاییزم
دیدم مغرم داره سوتتتتت میکشه

ــ الو نگین؟؟ پایه ای بریم بیرون؟

ــ پایممممممم!

برام دست تکون دادی ومن مثل احمق ها با نگاهم دنبالت کردم!!

من اعتراف میکنم که همانند سگ از گ*ش*ت  ا*ر*ش*ا*د  میترسم!! 

با اون همه ژست تو اتاق پرو مانتو فروشی قایم شدم!! فورشنده حالمو  که دید برام اب اورد! به سکته نزدیک بودممم!

هیییییییی فاطی* کاماندو با زندگی ما چه نمیکنیییییی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

اسپیکرو روشن میکنم. یه اهنگ ملایم...

اه...من این اهنگو دوست ندارم

تند تند اهنگا رو عوض میکنم...!

اخییییشش!

پنجره رو که باز میکنم بوی خاک خیس میشنوم.

تلقین میکنم...حس خوبی دارم! خیلی خوبببب!

اره..من باید تلقین کنم.

این زندگی خودمه.

خود خودم.

خودمم تصمیم گرفتم  نباشی!

من از تو میترسیدم.

و حالا حذفت کردم.

اگه بخوام باز بترسم و ارامش رو  از خودم بگیرم دیگه نمیتونم با همین قاطعیت بگم خود خودم!

خاله زنک بازی هاتم به درد همون ستاره  میخوره!

من خوبممممم!

نه دلم گرفته و نه غصه دارم!

تو رو حذف میکنم و بازم با قاطعیت میکم زندگی خود خودم.

خودم خونواده دارم...و تا زمانی که هستن ( یا هست) به تو نمیرسه ژیگول جونم!

اخییییشش!

تلقیییینننننننن میکنم!

شقایق خوشحاللللللللللل!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 8 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی 

۲ ساعتی میشه با دوستام بیرونم

دارم برمیگردم خونه

ساعت دهه

خودمو شاد شاد نشون میدم

خیلی بهم خوش گذشته

خیلی..

اما انگار از درون چیزی قلقلکم میده

من نمیتونم خوشی هامو با غم هام شریک نکنم..

من بخشنده ام...

تو همین فکرام که...

از پشت صداتو میشنوم

با ۳ نفر دیگه ای

میگی اینجا چیکار میکنی دختر

نمیشنوم چی میگی ولی حسم میگه داری مسخرم میکنی

اخه برعکس همیشه داری اینا رو با خنده میگی...

دیگه صدات نمیاد...

انگار دیگه پشتشم نیستی

برمیگردم و نگاه میکنم

اره..دیگه نیستی.....

نمیدونم الان داری پشت سرم چی میگی

نمیدونم داری چه تهمتایی بهم میزنی

میترسم

از اینده..

از کسایی که معلوم نیست چجوری منو بهشون معرفی کردی...

باز اضطراب همیشگی

و شقایق تنها...

شقایق و افسوس هایش

شقایق و تنهایی های بغض کرده اش

و من باز دچار غربت گم شده ام میشوم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

امروز اخرین روز مدرسمون بود.

دلم گرفت.

یه عده دارن میرن ریاضی و دیگه با هم تو یه کلاس نیستیم.

دلم واسه تک تک شون تنگ میشه:

بهاره.. دلی..رویا.. همشون

 بچه های خوبی داشتیم امسال بجز ۲ ٬ ۳ نفر

همشون با اخلاق های خوب و بدشون دوست داشتنی اند.

امتحانامون از ۱ شنبه شروع میشه..

فردا برنامه گذاشتتیم با بچه ها ۶ نفری بریم بیرون. که هم با هم باشیم و هم برای قبل از امتحانا یه تنفس داشته باشیم

این روزا حال زیاد خوشی ندارم..

بدجور احساس تنهایی و غربت میکنم..

به این تنهایی شایدسالهاست که باید عادت کرده باشم ولی...

مثل درده. نمیشه بهش عادت کرد.

توی این تنهایی حل شدم ولی گاهی حس میکنم وجودم داره تیکه تیکه روش شناور میشه..

من بایدتو این تنهایی حل بشم.

اونقدر که دیگه حس نکنمش.

اونقدر که هیچ کدوم بدون هم معنی نداشته باشیم.

نه دارم شعر مینویسم و نه متن ادبی. فقط حرفای دلمه.

مینویسم تا شاید خالی بشم. تا شاید از شدت دردم کم شه.

من به ۲ تا دست حمایتگر نیاز دارم...

منی که همیشه به خودم میگفتم نیازی ندارم و قوی ام..  اما حالا..

واقعا به حمایت  نیاز دارم.

به دوست داشته شدن.

دوست داشتن همراه با حمایت.

 

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم با که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/25ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

دلم گرفته...

دیشب کنسرت علی لهراسی رفته بودم... چرت٬ مزخرف..

دلم یه دوست خوب میخواد..یه دوست صمیمی قابل اعتماد...

اندازه ی یک دنیا حرف دارم

دلم گرفته

حس نوشتنم نمیاد و اگه ننویسم میمیرم

خستم

ادما خیلی سریع عوض نمیشن.. ما ایم که نمیتونیم خود واقعیشونو بشناسیم و وقتی میشناسیم فکر میکنیم این اونان که عوض شدن

گلو درد دارم

دلم گرفته

این اشغالا توزندگی من چیکار میکنن؟

هوس گیتار کردم

هوس دریا

هوس تو

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شقایق پاییزی 

شنبه رفتیم اردو...جنگل گیسم..کنار دریا..

واسه ۹۰ تا دانش اموز ۴تا پلاژ اندازه قوطی کبریت گرفته بون!!

تازه از پلام که بیرون میومدیم باید مانتو روسری میپوشیدیم!! مسخره ها.... بخوره تو سرتون ازدو بردنتون!!

در عو کلی رقصیدیم!

من عاشق دریام! اونقدر تو باد کنارش نشستم تا مریض شدم!! جدیدا خیلی مریض میشم!به قول بچه ها سوسول شدم

حس نوشتنم نمیاد!


این همه خشونت برا چی؟؟ برا چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 8 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

خیلی مهربونی...خیلی خشنی...

دوسم داری...دوسم نداری...

دوست دارم...

ارامش دارم...ازت میترسم..

باورت میشه ازت میترسم؟؟ میترسممم..

از ایدا بدم میاد..میدونم ارزش اینو نداره که بخوام اسمشو اینجا ببرم ولی...

از اون بی شخصیت انتر بدم میاد.

 از اون ادمایی که خودشون از همه اشغال ترن و دارن حیثیتمو میبرن بدم میاد.

تو دلم یه دنیا حرف دارم که به هیچکی نگفتمشون..

بابامو میخوام...

دبیر زبانمونو خیلی دوست دارم...

عصبی ام...

حوصله ندارم...

دوست دارم مهربون باشی همیشه...مثل الان... میمونی؟؟

نذار بترسم..

حال عجیبی دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  |