|
من نمیخوام بهار شه...من عاشق پاییزم
|
امروز هم با (ت) و (ن) و رفتم واسه مامانم کادو بخرو( این همه ادممم
)
اخرشم صدف اینا به ما پیوستند که بریم شام بخوریم.
این دو تا دوستام (ت) و (ن) خیلی جالبن!! اینا بعد از اینهمه مدت دوستی با امروز رابطشون با هم به هم خورد! حالا سر چی؟؟!! :
(ت) یه پسر خاله ای داره که از قضا این پسر خاله هه خیلی ازش خوشش میومده. خلاصه این دوست من بعد از یه مدت سرکار گذاشتن این پسر خاله ی نه چندان مظلومش رابطشو باهاش بهم میزنه. بعدم شمارشو میده به همین این یکی دوستم (ن) که مثلا سرکارش بزاره. خلاصه اینکه اخرش (ن) و پسر خاله با هم دوس میشن خفننننن و کلی لاو میتوکونن و این وسط سر ( ت) بی کلاه مونده! البته به نظر من اگه دوسش نداشته دیگه نبید از رابطه اون دو نفر هم ناراحت بشه! حالا مسئله اصلی شون اینجاس که این پسر خاله بسی خاله زنک تشریف داره و همش از این به اون حرف خبر میبره![]()
( اخه پسر اینقدر چندش؟؟!!
)
ستاره و ایدا رو هم دیدم!!
شنبه صبح کارنامه مدرسمو میدن
و بعد از ظهرشم میرم تهران.
فعلا بای بای...![]()
هییی مثلا من اگه از رو عقل تصمیم نمیگرفتم الان داشتم کلی واسسه خودم خوش میگذروندم... کمبود محبت هم نمیگرفتم!
تازه وقتی خیالم از یه جهت راحت باشه بهتر میتونم به بقیه چیزای زندگیم فکر کنم. خلاصه ادم باید به قلبش گوش بده نه عقلش. اینو میگم ولی هیچ وقت عمل نمیکنم.
دلم میخواد بپرم بغلت یه محکم بوستتتتتتتتتت کنم![]()
امتحانت هم میگذرند.. امروز اجتماعی داشتم٬ بعدی شیمی. خدا به خیر کنه.واسه فاینال کانونم نگرانم.
اینم گذاشتم واسه داداش رضای بی معرفتمون که بگم شما اگه بی معرفتی یهو وبتو جمع میکنی ما نیستیم. قول داده بود یه عکس بزارم که کپ موهای خودمه:

حرفم تموم شد... حرفی نیست...کمبود محبت است و..!
خدایا از اینکه بهم دوستای خوب دادی ممنونم
خدایا از اینکه بهم دوستای بد دادی تا قدر دوستای خوبمو بدونم ممنونم
خدایا از اینکه تنهام نمیذاری ممنونم
خدایا از اینکه یه مامان خوب دارم ممنونم
خدایا بهم کمک کن...
تو رو خدا تمومش کن.. خواهش میکنم تمومش کن. خواهش میکنم.اره من خرابم... خراب...تمومش کن. بسه دیگه. خسته نشدی هرجا نشستی ازم گفتی؟!! اره من خرابم.. تمومش کن.من شک ندار که دنیامون اینطوری نمیمونه. یه روز جواب همه این کاراتو میگیری.
توسکا جونم از خودت ادرس بزار.
امتحان زیست دارم.
در خلوت من نگاه سبزت جاری است
این قسمت بی تو بودنم اجباری است
افسوس نمیشود کنارت باشم![]()
بی تو هر ثانیه و لحظه ی من تکراری است
پ ن: توسکا جونم چرا از خودت برامم ادرس نذاشتی گلم؟ میگم مگه تو هم اینجایی؟
نه اونو نمیشناسم ولی عرفانو میشناسم.
مست میشوم
چقدر دلم میخواهد روزهایم همینقدر کاغذی باشد
و من با مداد سیاهم رویشان بنویسم
روزهای من از جنس برگ است
برگ های پاییزی
زرد٬ نارنجی٬..
و خشکیده
ومن جرات نمیکنم رویشان دست بکشم مبادا که ترک بردارند
صدای پای عابری را میشنوم
پاهایش را با تندی ای که هیچگاه تجربه اش نکرده ام روی برگ هایم میکشد
خردشان میکنند
و حتی صدای خس خس برگ هایم و به دنبالش رعد وبرق ابرهای پاییزی قلبم را که بغضشان هنوز نشکسته نمیشنود
ومن به ناگاه عاشق میشوم
عاشق عابر مغرور
چشمهایم مسیر نگاه ژرفش را دنبال میکنند
تلخی نگاهش بوی تعفن دلتنگی های پاییزیم را میزداید
بوی بهار میدهد
و من به یک باره تمام نفرتم به بهار را فراموش میکنم
و محو میشوم
محو عابر بهاری
برگهایم همپای ثانیه ها زیر قدمهای محکمش با غرور خرد میشوند
ابرهایم هوس باران کرده اند اما نمیبارند
و او...
او همچنان میگذرد
ومن ناخود اگاه هوس بنفشه میکنم
و این بار بی پروا ارزو میکنم سرزمین پاییزیم را تصرف کند
اما او میگذرد...
چشمهای خاکستری ام دیگر او را نمیبینند
و من دلم به اندازه بغض ابرها میگیرد
بهاری بود
نمی توانست بماند
اما اخر چرا....
چرا و چرا...
ذهن اشفته ام بوی تردید میگیرد
و من میان علامت سوال های اشنا گم میشوم
ترنم نارنجی خورشید روی برگ های پاییزی نگاهم را هیچ نمی دزدد
ابرهایم خستگی هایشان را رونه ی شانه های سنگینم میبارند
ومن مست میشوم...
اه.. تقوییم چقدر زود تمام میشود
پ ن: هرگونه کپی برداری از این مطلب پیگرد دارد..از نوع قانونی و غیر قانونی.
خلاصه ۴ تا از بچه ها رو خبر کردیم و دوباره راه افتادیم! واییی بردیا چقد دوس داشتنی شده بودددد
تازه خیلیم نیگام کرد( برا اولین باررر
)
تازه (م) رو هم دیدم! وای وای چقدر این بشر زشت شده بود امروز! تا منو دید صدام کرد! منم خیر سرم اومدم فرار کنم پیچیدم تو کوچه! اونم از اونجا که از خودم تخس تره رسید:
دیدی گرفتمت شقایقم؟؟
همچین تا رسید منم راهمو عوض کردم! یه چپ چپم نیگاش کردم!
ــ برو خونه دیگه دختر
وای وای... حالت سکته و تهوع با هم بهم دست داده بود!!
وایییییییی خدای من چه اعتماد به نفسی!
شنبه امتحان عربی دارم! اخه من موندم این عربا چطوری حتی شهر هاو کشور ها و حتی رنگ ها رو هم مذکر٬ مونث درست کردن!!!!! تازه میگن عرق مذکره ولی بغداد هم مذکره هم مونث!! دیگه کشته منو این قواعدشون!!![]()
ولی خب من از بین دبیرامون عاشق دبیر عربی و دبیر فیزیکمونم![]()
امیدوارم خوب بدم!
پ ن: دوستان عزیز برا اینکه گمراه نشین اینگونه توصیف میکینم دو شخصیت مذکور در متن را:
* بردیا: پسری با چشمهای ابی خوشرنگ که هر چشمی را خیره میکند! بسی زیبا میباشد این بردیا.مغرور. از ان تیریپ ها که هرگز به کسی یک نگاه( حتی عاقل اندر سفیه) نمیکنه!! خلاصه خیلی جذاب است در کل این جناب![]()
* (م): یک موجود بسیار خشن ولی مهربان.خیلی متعصب. حساس روی لباس دوست دختر و خواهرش. مرا بسی میدوستد. در عشق دچار افراط استو غالبا هم عادت دارد عشقش را در غالب حبس کردن دختر مذکور در خانه و یا عربده زدن نشان دهد. کلا دختر را ضعیف تر از ان میداند که بخواهد چیزی جز حبس کردن و یا ناز دادن نثارش کند. ( مثل ادم با دختر برخورد نمیکند)
برای تو که شکستیی و بعد با صدای بلند نخندیدی.
نخندیدی.
بی تفاوت سکوت کردی.
سکوت تو صدای قهقهه ات بود.
سکوت نبود...فراصوت بود.
من صدای سکوت تو را میشنیدم.
قهقهه های سکوتت دلم را لرزاند.
ان روز قهقه های سکوتت مثل درد بود.
نمیشد به هیچ وجه به ان عادت کرد.
امروز نه...!!
امروز ارام بخش و مسکن هم نمیخواهم برای فراموش کردنش!
ولی تو انگار این را خوب میفهمی.
فرق دیروز و امروز را میفهمی.
سرت میشود.
نمیدانم! شاید هم من تو را بیش از انچه هستی فهمیده فرض کرده ام.![]()
دیدم بد است ننویسم برای تو. کفران است.
شاید احمقانه است که هنوز گاهی عاشق گریه کردن با تو میشوم.
هیییییی شقایق عاشق احمق!
جایی خواندم در باره ی حفره ی درون.
عجیب درست گفته. من این حفره ی درون را حس میکنم. خلا اساسی است در وجودمان. از صبح میدوم تا پرش کنم. لامصب پر که نشود تمام وجودم را میبلعد. بعد من تحلیل میروم! حل میشوم. خیلی وقت ها شده که حس کرده ام در تتهایی های حفره ی درونم حل شده ام ٬اما ثانیه که عقربه های ساعتم را هل میدهد میبینم وجودم درون حفره تکه تکه شده. اخر حفره میرا نمیکشد. فقط شکنجه میکند.
در کل که نگاه میکنم میبینم چیز جالبی است داشتن این حفره... چراکه انگیزه ای است تا گاهی تن لشم را به کار اندازم
اما خلأ اش عذابی است دردناک!
خلأ ادم ها هم متفاوت است گویا.عین همین وبلاگ نویس های شاید نه چندان محترم خودمان که پای این کامیوتر های لعنتی که مینشینند٬ به دنیای مجازی که وارد میشوند٬ به چیزی جز تعداد بازدید کننده و لینک شدن در فلان وب و یا زدن مخ نویسنده فلان وبلاگ( که احتمالا هم دختر است
) اصلا فکر نمیکنند. البته داریم کسانی را که هیچ اینطور نیستند.خب خلأ درون اینها هم اینطور پر میشود!
کسانی هم که تا میبینند نوشته: ۱۸+٬ س*ک*س و اینها کلیک میکنند! جلب اینکه با پیغام فیلتر که مواجه میشوند کفشان میبرد نمیدانند پیچاندنش را
!! اینها هم اینطور خلاأ را پر میکنند.
ادم های دنیای مجازی همان ادم های بیرونند. فقط شاید کمی در لفافه. خوب که نگاه کنی میینی همان ادم هایند. با همان خلأ ها و حفره ای درون!!
نوشتن هم حفره ی مرا شاید نه کاملا ولی تاحدودی پر میکند.
استرس واسه چی؟ ترس واسه چی؟
یاد عشقم میفتم. همیشه + باش٬ + فکر کن٬ + ببین٬ + زندگی کن.
+ میشوم!
اعتراف میکنم حسادت...! اینجا دفترمه...اگه دروغ بگم بهتره که نباشه.
به ستاره!! اخه چطوری میشه که شقایق به ستاره حسادت کنه؟؟!!
شاید به خاطر جراتی که داشت و من شاید نداشتم!! اعتراف میکنم...نداشتم.
به تارای عاشق!
انگار همه چیز تو وجودم کشته شده...! عشق به اون بزرگییییییییییی!!! مگه میشه؟؟!!
به شقایق از دست رفته!
من این نبودم!! اعتراف میکنم این نبودم.
حسادت مثل زالو خونم رو میمکه و من نمیخوام بذارم اینطوری بمونه...من این جوری نبودم!!
بعضی وقتا دلم میگیره...هیچ دلیلی هم ندارم که گریه کنم ولی واقعا نیاز دارم به گریه. نیازم میشه دلیل ! ومن برای گریه هام تو رو بهونه میکنم. تموم اون روزای قشنگی رو که خراب کردی بهونه میکنم. تموم حرفایی که تا ریشه ام رو سوزوند بهونه میکنم. شعر مریمو میخونم و اونجا که میگه:
((و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود اخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم ))
بغضم میشکنه...اشک میشه..میریزه رو صورتم.
واییییییییی شقایق چه ساده سبک میشیی!
حالا خوندن مریم لذتش بیشتره...
مریم میگه: نمیدانم چرا رفتی...
ولی من میدونم.
مریم راست میگه:
و بعد از رفتن تو اسمان چشمهام خیس باران بود.
من همه این شعرارو واست میخوندم. هیچ وقت فکرشو نمیکردم که بتونی همشو برام تعبیر کنی.
به هر حال دیگه با هیچ خاطره ای که ازت دارم نمیتونم لبخند بزنم.
ولی میتونم تک تک شون رو بهونه کنم و سبک شم.
ازت ممنونم.
خاطره هایی که دارم بسه واسه سبک شدن... خودتو اذیت نکن...همین قدر کافیه.
به خاطر همینم این دخترعمه ی عزیز ما تا ازدواج نکرده بود تا همین ۲ هفته پیش که نامزد کرد...!!
این پسر خوشبخت مهندس عمرانه و ۶ سال از دختر عمم بزرگتره و میگن خیلی پسر خوب و با شخصیته و از لحاظ مالیم توپه.
من که مطمئنم پسره از هر لحاظ خیلی خوب باشه که تونسته دختر عممو راضی کنه. اینم مطمئنم که دختر عمم استحقاق بهترین ها رو داره. از هر لحاظ دختر تکیه.
امشبببب عکس نامزدی شو برام فرستاد( اخه نتونسته بودم برم
) . قربوووونش برمممممم!!
خوشبخت شی دختر عمه نازمممممممم!