تبليغاتX
شقایق پاییزی
من نمیخوام بهار شه...من عاشق پاییزم
امروز تولد یه دوسته. یه دوست که خیلی خوب می میشناسمش. نمی دونم اون تونسته منو بشناسه یا نه. ولی می دونم خیلی به هم نزدیک بودیم و الان فاصله گرفتیم از هم. بار ها ب هم خندیدم٬ گریه کردیم٬ خوشحال شدیم٬ غصه خوردیم..... بارها هم با زبون تیزش دلمو شکونده. مثل همه یه عیبهایی داره ولی مهربونیش به همه شون می ارزه. راستش به خودش تبریک نگفتم! مطمئنم نمی دونه که من تولدشو یادمه. ولی نوشتم تا یادم بمونه.

تولدتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارککککککککککککک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

خببببب من باز اومدم!

۵شنبه که خالم اینا اومدن فرداش رفتیم چالوس ویلای یکی از دوستای خونوادگی مون. خوب بود خیلی خوش گذشت. جاتون خالی رفتم دریا دیگه کاملا برنزه شدممم ولی فکر کنم اون ۱ کیلوهه دوباره برگشتههه 

 اون دوستامونم ۲ تا دختر داشتن که یکیش  همیشه در حالت stand bye بود٬ اون یکی شون ولی دختر باحالی بودش!  دختر خالم هم هی زرت و زرت با دوس پسرش حرف می زد! ما نیز به عملیات تور زدن پسرک خوش تیپ ویلا کناری مون مخشول ( مشغول؟!) بودم! ولی  جاتون خالی اییییییییی به او خندیدیم ٬ و اییییییییییییییی به او خندیدیم....! کلی او را گیر اوردیم !

اهااااان این بازیگره سام درخشانی رو هم دیدیم. هیونداش تصادف کرده بود. من که تا دیدمش داد زدم ااااااااااااااااااااا ساممممممممممممممم! یه چشم غره ای بهمون رفتتتت تازه زنشم کلی چپ چپ نیگامون کرد! ولی به نظرم خوش تیپ میباشد! البته از اون اخرین سریالش یه کوشولو( کوچولو؟!) چاق شده بود. ولی باز خوش تیپ بود!  

پ ن: امتحان عربی فرداااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

از اونجا که من با دیدن وزن جدیدم بسیار بسیار ذوق زده شده ام  و نیز بسی اعتماد به نفس کاذب یافته ام٬ دیروز کلا کلاسو بیخیال شدم رفتم دریا. بعد به دلیل همون اعتماد به نفس کاذبه هی بلند میشدم توجمعیت راه می رفتم ! مامانم هم ۴ دقیقه ۱ بار میگفت: "حالا فکر میکنی خیلی خوشگل شدی اسکلت متحرک؟!!"  ولی اگه فکر میکنین با این حرفا اعتماد به نفسه پایین میومد سخت در اشتباهین!!  

خانوم پسر داییم هم  اومده بود باهامون. وای اه نمی دونم چرا این بشر این مدلیه! کم مونده بود انجام درس بخونه. حالا اینش که به ما مربوط نمیشه ٬ هی گیر میداد به مردم و ایراد میگرفت:" این چرا موهاشو بافته٬ اون چرا داره میره خونه ارایش میکنه؟! لابد بعد از اینجا قراره جایی بره دیگه! وای این چرا اینقدر جلفه!" اخه به تو چه؟!!

دیگه اینجوریا و اینکه خالم اینا امشب میان پیشمون و احتمالا تا ۲شنبه هستن.

امروز هم کلاس شیمی رو رفتم و دبیرمون ۲ ساعت نصیحتم کرد که نباید اینقدر استرسی باشم! ۳شنبه هم اولین جلسه کلاس ریاضیم تشکیل شد.

 دبیرش فوق العاده س. تو مدرسمونم همین درس میده. جلسه اول که اومده بود سر کلاس مرسه مون ٬ گفت:" من مازیار.ا... هستم"  ! تا این گفت مازیار من بلند گفتم چی میگی؟؟؟!!!! گفت اسمت چیه؟ دوستم از ته کلاس داد زد شقول کوچک! ( یه عده میگن شقا ٬ یه عده شقول کوچک) !!! کلا خیلی  دوستش می داریم. کلی جذبه داره سر کلاس! مثه دبیر پارسالمون هم سیب زمینی نیست! پارسال ما سر کلاس ریاضی هر کاری میکردیم جز درس خوندن! از اینور کلاس یکی داد میزد" اقای خ... شما اب انار دوست دارین؟ "بعد ۱۰ نفر با هم می خندیدن. از اون طرف یکی می گفت "اقای خ..  خانومتون مزدا داره؟" دوباره ۱۵ نفر میخندیدن!! کلا بچه های پارسالمون بسی بی جنبه بودند و یک همچین دبیری که الان داریم براشون کاملا لازمه!!

اینم از این.

رفتم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

هوراااا ! ۴۹ کیلو شدم.تازشم دلتون خیلی هم بسوزه
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/22ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی 

پسر عمم هم بالاخره عمل شد. الان چند روزه که خونه اومده. هر روز تماس می گیرم.  چقدر این پسر قوی و صبور و مهربونه... . یه ارامش خاصی  تو حرفاش هست که ادمو به زندگی امیدوار می کنه. پسر عمه ماهمم.

خدا کنه دیگه واسه همیشه خوب شه.

براش دعا کنین.


مدرسه ما یه حیاط ۲۰ متری داره که یه باغچه ی کوشولو و یه درخت انار هم داره. منم هروقت بیام تو حیاط ٬ یه راست میرم میشینم زیر این درخته. امروز هم تارا پیش ارتینه بود ٬ منم تنها همونجا نشسته بودمم ( شیمی میخوندم!) که دیدم یک عدد نگین اون ور وایساده! خلاصه تا دید تارا نیست اومد پیشم و یکم با هم حرف زدیم و اینا... . البته توهمون ۱۰ دقیقه که پیشم بود یه ۲ ٬ ۳ تایی خالی درست حسابی هم بست! احتمالا این هم از نتایج دوستیش با بهرنگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 12 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

چقدر بعضی ها بی لیاقتن! مثه همین پسری که تارا دوستم ۳ ساله داره خودشو واسش میکشه! الهی بمیرم...پسره ی چندش  نمی فهمه وقتی باهاش اینجوری حرف می زنه تارا واقعا پیر میشه! میشکنه..تو این  ۱۵ روز ۳ کیلو لاغر شده بود...  . طفلکی تارا از هیچی واسه این انسان کم نذاشته...دیگه نمی فهمم چه مرگشه!! با وجود تمام اخلاقای بیخود و مسخره ای هم که داره بازم تارا اونقدر دوسش داره که هر کاری به خاطرش می کنه. پسره ی بی لیاقت...!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/19ساعت 9 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی 

بابای من انگار از همون روزاکه من اومده بودم می دونست کی قراره بره. اره بابای من می دونست. همون روزایی که خیلی کوچولو بودم. ولی یادمه با اهنگ یاسمین بابام گریه می کرد. یادمه هروقت دعوام میکرد می نشست گریه می کرد. حتی اگه من گریه نمی کردم. من تقریبا تمام شخصیتم تو همون ۱۰ سالی که بابام بود شکل گرفت. بابای خودم... که هیچ وقت هیچ کس نفهمیدش. بابای مهربونی که دیگه تکرار نمی شه. اونی که هرچی شقایق بزرگتر میشه بیشتر نبودشو حس میکنه. شقایق کوچولویی که فقط واسه اون می تونس خودشو لوس کنه. چقدر ناگهانی باید بزرگ می شدم. چقدر ناگهانی.. . چقدر دلم گرفته.

بابا من خیلی دوست دارم. همه سعیمو می کنم همونی باشم که می خواستی. قول می دم . قول می دم . فقط تو رو خدا منو فراموش نکن. من خیلی کم برات گریه میکنم. بغضمو همیشه میخورم بابا. اخه می گن با گریه ی من تو بهاینجا وابسته میشی. بابا من خیلی دوست دارم بابا. خیلی.

 امروز یه دوست مهربون متن ترانه ی ستار رو برام نوشت ...همون اهنگی که تو تولد یه سالگیم بود:

دختر ناز و قشنگم همدم فردای بابا
سر بزار رو سینه من حرف بزن برای بابا
این تویی شعر تولد تویی اوازی دوباره
تویی از فصل بهاران واسه اغازی دوباره
دختر ناز منی تو شعر و اواز منی تو
با طلوع این تولد تازه اغاز منی تو....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 7 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

یادم نیست کی گفت؟ کجا گفت و چرا گفت! ولی مهم اینه که خیلی راست گفت:

وبلاگ نویسی مثه اینه که به کسی بگن فیگور بگیر ازت عکس بگیریم! اونم کلی ژست میاد و خلاصه یه عکس میگیره!شایدهم  بعضیا  این وسط عجیب  خوش عکس میشن!  و هرجایی رو میخونیم میگیم : ایول چه باحاله این نویسنده هه!  منم احتمالا زیادی ژست گرفتم!

پ ن: خدایا...!  اخه چی بگم من! از این که دختر حسودی هستم و به گالیا هم حس خوبی ندارم نمیخوام کم کنم. ولی نمی دونم چرا باید با این کاراش این همه فکر مازیارو ه خودش معطوف کرده باشه؟!  به خاطر موقعیت خوب خونوادگیش!!؟! اخه من احساسم که بهم دروغ نمیگه میگه؟!  عکسش تو ۳۶۰ کفرمودر میاره و اون خنده های ریز ریز و موذیانه ای که داره. می دونم که امسال پزشکی قبول میشه و این هم به عنوان امتیازی بهش اضافه میشه. ولی این یکی اخری رو واقعا امید وارم که بشه یک روز هم باید برای خودم از خدا بخوام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

سوتی دادم در حد تیم ملی! و با این سوتی مازیار رو تا حد خودکشی بردم

به من چه؟! اخه تقصیره من که نبود فقط! با خواهرش دعواش شد شیشه ی بالکن خونشون کاملا شکست!

دیوانه..!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

دهههههه! از مدرسه میومدم مازیارو دیدم.واسش دست تکون دادم. یه ذوقی کرد انگار به خر تی تاپ دادن! حتما هم مانتو مو دید که عوضش نکردم حالا قراره عوض کنمش. نمی دونم شاید هم دارم خودمو فدای تعریف هایی که از خوب بودن داره می کنم!!

پ ن: ریاضی ۲۰ شدم.


همین طوری واسه یکی از شخصیت های کتابی که خوندم گریه میکنم. ولی یک کم که فکر میکنم می بینم کتاب هامون هم دست کمی از فیلم های سینمایی مون نداره! یکی فرشته ی بی برو برگرد و اون یکی دیو!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

نمی دونم چرا بعضی ها دوس دارن خودشونو اون جوری نشون بدن که نیستن!! خب نمونشم همین بغل دستی خودم تو مدرسه. اخه فقط من ساعت هاییی که درسای مهم داشته باشیم میرم جلوی کلاس میشینم.  کلاس! و چون تو تابستون فقط واسه درسای مهم میریم مدرسه من کل تابستون رو جلوی جیلوی کلاسم. یه دختری تازه از یه مدرسه ی دیگه اومده کلاسمون. و از اونجا که من جلوی کلاس واسه خودم تنها روی یک میز میشینم ٬ این اومد پیشم نشست. یه دختر ساده بود٬ چادری و محجبه و ظاهرا هم خیلی اروم به نظر میومد! اما  اصرار داشت که خودشو شیطون تر از این حرف ها نشون بده! باور کنید شیطون نبود٬ فقط میخواست ینجوری نشون بده!!  همون روز اول اومد بهم گفت وااااایییی تو چقدر شبیه دوست پسرمی! با شوخی بهش گفتم: بهت میخورد خیلی اروم باشیاا؟ گفت: نه اصلا! امروز بهم میگه خیلی چشای شیطونی داری! کلا شیطونم هستی. وقتایی هم که ساکتی بازم کلی ورجه وورجه میکنی! گفتم اره ٬ تو کلاس شیطونم. می دونستم دوست داره چیزای دیگه ای ازم بشنوه.  زیاد توجه نکردم!  ولی هرچی فکر میکنم نمیفهمم  چه چیزی باعث شده فکر نه اگه به من بفهمونه شیطونه و دوس پسر داره و اینا خوبه؟! نمی فهمم چرا دوست داره خودشو جوری که نیست نشون بده؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت 2 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

دیبرامونم دیگه دارن به جریان تحول در من پی میبرن! اصولا  موجودی میباشم که  حظورم در نقطه ای از کلاس منجر به حظور نداشتن کلیه ی دانش اموزان تا شعاع ۲ متری خواهد شد. این تعریف علمی من در کلاس.

حالا از یه همچون موجودی بشم اینی که هستم خیلی واسه همه عجیبه. هرکی میاد میگه شقا حالت خوبه؟! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 1 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

هیچ کاری نمیکنم تقریبا. کار خاصی هم ندارم. بیرون هم نمیرم. فقط خونه داییم. قول دادم.بیرون نمیرم. فقط  درس میخونم.درس میخوونم.درس میخونم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 8 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

دیروز واقعا روز خوبی نبود. از اون روزا که فقط اشک میریختم. یه مشکلاتی پیدا کردم با دوستام. ارنی کلاسشو عوض کرد. به نظرم این بچه گونه ترین کار ممکن بود.

خیلی خسته شدم. از ادمایی که دورمو گرفتن. خیلی خیلی. یه تغییراتی هم تو زندگیم باید اتفاق بیفته. دور زدن هم دیگه ممنوع. به خودم و یکی دیگه اینو قول دادم. میخوام بشم همون شقایقی که بودم. همون شقایقی کع ستاره از حسادت بهش روانی میشد.همونی که بودمم.

مریم حیدر زاده هم که با ستار و رامین زمانی تو یه برنامه جدید هستن.

فرانک عزیزم که از فن های کامران هومن بود از دنیا رفتچقدر عاشق چشای کامران بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

امروز ظهر همینجوری داشتم کانالا رو با نفرت زیر و رو میکردم که یهوووووو چی دیدم؟؟؟ خدای منننننننننننننننننننننننننننننن کامران هومن تو تیوی پرشیا... یه جیغ کشیدممممممممممممممممممممممممممممممم در حد تیم ملی ! فرشته ها هر روز خوش تیپ تر از دیروز.عسک ( عکس؟!)  از مصاحبه  هه فعلا ندارم

خدا جونم فردا شنبه است.

همون شنبه هه که قراره درس بخونم ٬ همون شنبه هه که قراره رژیم بگیرم ٬ نماز بخونم ٬ که قراره ا اون لبخند الکیا نزنم و از ته دلم شاد باشم. همون شنبه هه که قراره به تنهاییم فکرنکنم... همون شنبه هه که همه میدونین.

خداااا جونم تنهام نذار.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

یه دوستی دارم مثلا به اصطلاح دوست صمیمیمه! این روزا چه چیزایی که دارم ازش نمیبینم.

اون از نگین..

اون از تارا..

انگار فقط منم که دل ندارم.

زدم به بی خیالی. سیب زمینی ی سیب زمینی.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 11 قبل از ظهر  توسط شقایق پاییزی  | 

دیروز طی یک اقدام تاکتیکی(!) من و دختر داییم و اینا جهت ذره ای تغییر رنگ عازم طرح دریا شدیم!   دختر داییم نی نی شو اورده بوددددددد.. ..وووویییییییی اینقده فینگیلی و نازهههههههههههههههه....! خلاصه همونطور که خدمتتون عرض کردم رفتیم دریا و من در نتیجه ی ۴ ساعت زیر افتاب موندن شباهت بسیار وافری به هویج پیدا کردم ( مبالغه کردمااا! تازه کلی هم خوب شدم چشم نخورم)

 طرح  رفتن و تغییر رنگ و اینا همه یه طرف٬ مشاهده ی جماعتی از انواع و اقسام خانوما و دخترا یه طرف!  البته بدیهیه که در همچون محیطی جای خواهران محترم بسیجی مون خالی نبود و همینطور یک سره در بین خان.ما و دخترا وول میخودن و جهت خالی نبودن عریضه هرز گاهی یه گیری هم میدادن! ( تو اون محیط زنونه گیرشون چی بود رو دیگه خدا میدونه!!) البته خودشون فرمون  مسئول طرح یک مرد هستش و اینا همه دستور ایشونه!

پ ن:من تصمیم کبری گرفتم بشم ۴۸ کیلو و درجهت اجرای هرچه سریع تر این تصمیم یک عدد بستنی خامه ای نوش جان کردم! در نتیجه اجرای  تصمیم مذکور به همون شنبه ای که همتون اطلاع دارین و نمیدونین کی میاد انتقال یافت!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 4 بعد از ظهر  توسط شقایق پاییزی  |